September 22, 2008

یا مَن هو بِمَن رَجاه کَریم

بعد از 6 ماه عذابی که کشید خبر برگشت سلامتی اش از بیماری مرگ ، حجت رحمت توست بر من ، که امشب تمام شد . دیگر چه می خواهم مگر من ...



September 20, 2008

و لذت بلند شدن از زمین ...

به نظر من که تخصص ویژه یی در داستان نویسی و فن آن ندارم و تنها یک خواننده ی نیمه حرفه ای ادبیات م یک اثر خوب آن است که پایت را از زمین بلند کند و هر جا که باشی تو را از دور و برت بکَنَد .چند تایی از داستان های کتاب پدرام رضایی زاده " مرگ بازی " این ویژگی را به خوبی دارند . شاید همه ی داستان هایش را دوست نداشته باشید اما می توانید با همه شان ارتباط برقرار کنید، چرا که اکثر جمله های این کتاب نشان می دهد نویسنده اش برای انتخاب دقیق و پر از حس شان ، عرق ریزانی داشته است . علاوه بر این برای من خواندن کتاب یک نویسنده دهه شصتی که دغدغه های ملموسی دارد بسیار دلچسب بود، مخصوصا اگر خواننده وبلاگش هم باشی و بتوانی وسط بعضی صفحات پست هایی از ناتور را هم پیدا کنی و از اینکه اینطور قشنگ جزئی از یک داستان شده اند، لذت ببری... و اما جذاب ترین داستان این مجموعه "دفترچه کوچک خاطرات من " است که باید بگویم تا چند سانتی متری بلندت می کند . خاطرات جناب ملک الموت که این قدر قشنگ بلد است روزانه نویسی کند که آدم تا آخرین جمله شک نمی کند طرف فرشته ای ، چیزی باشد ...

" بعد از شش ماه دردسر به جز خواهر الهام همه خسته شده بودند و تنهای شان گذاشته بودند و فقط بعضی وقت ها برای خالی نبودن عریضه تلفن می زدند . برای من البته چیز تازه ای نیست ، بعد از این همه سال فهمیده ام که همه شان سر و ته یک کرباس اند .زیاد وقت نداشتم . پرده را کوبیدم روی دیوار و ویدئو پروجکشن را سوار کردم . از پنج سالگی شروع کردیم تا بیست و پنج سالگی ... "
بخشی از داستان " دفترچه کوچک خاطرات من "



September 12, 2008

هی، زندگی سلام 2

بلاخره بعد از شب و روزهای بیقراری و بیخوابی، دیروز یه جشنواره خواب اساسی برگزار کردم. جای ناتوردشت خالی که وقتی از خواب پا می شی با دو تا چشم از تعجب گرد شده می گه: بَعله با یه آه که دل آدمُ کباب می کنه و از چشاش پیداست که با خودش فکر می کنه، مگه می شه !؟
منم با یه خمیازه بلند و طولانی جواب میدم: هی، زندگی سلام...



September 10, 2008

شهریور

یک ضرب المثل عزیز می گوید که : " تا شهریور نباشد ، پاییزی به پا نخواهد شد ! "
همین



September 6, 2008

...

ـ هی فلورانس...
ـ چیه؟
ـ دوستت دارم.
ـ همیشه اینو می گی.
ـ خوب؟ باید چه کار کنم؟

[دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد ـ آناگاوالدا]



August 27, 2008

شنبه 26 مرداد ماه 1387

آن شب که پیمان می بستم ماه کامل کامل بود و عطر مریم توی اتاق پیچیده بود ...



August 11, 2008

پیش از طلوع

" می گوید بو کن مرا
بو کن این معطر عریان را
که تا برگردی و میان گریه استخاره کنی
دیگر کسی تو را به نام کوچک هیچ ترانه ای نخواهد خواند "

سید علی صالحی


سخت است . از جان سخت بود این تصمیم . هزار اما و اگر دارد و نگرانی که هیچش را هیچ کس نمی داند ...
مثل یک شعاع نور می ماند روی دیواری قدیمی در یک کوچه سبز کم رفت و آمد ... دیواری قدیمی و سنگین که حجمی یاد و روز را به پهلوی خود دارد ... تکیه ها داده اند و سرها گذاشته اند و رفته اند . گاهی یک شعاع باریک و بلند و امن بزرگترین دلخوشی می شود و می ماند ... می ماند ، می ماند .که مگر هیچ دلخوشی و هیچ ماندنی هست که به بهای زوال جان به دست نیاید ؟!