...
حالا دیگه آن قدر دوری که فقط می شه تصورت کرد، مثل یه توهم که باهاش زندگی می کنی، برای تو توهم نیست عینِ تجسمِ، انتزاعِ محضِ اما وجود عینیت یافته تر از همیشه ای که، هر لحظه کنارته، حتی اگه لا به لای تمام عکسات دنبال عکسی بگردی که شاید تجسمی باشه برای اینکه باورکنی،لااقل خودت باورکنی توهمی در کار نیست ...حتی اگه نخوای از خودت بپرسی چرا صندلی های خونه دوتاست یا چرا اتاق هتل دو نفره ست... حتی اگه بخوای باور کنی که اینا همش یه اتفاق ساده ست، تو تنهایی و همه چی رو خط مرز توهم و تجسم ریب می زنه ...
کتاب های محبوب
در راستای محبوب ترین کتاب داستانی وبلاگ نویسان ایران :
توضیح لازم : انتخاب های فرد عادی مثل من لزوما دلایل زیبایی شناسی و ادبی حرفه یی ندارد که به درد نویسنده ی اثر بخورد .
من به چند دلیل کتابی را محبوب و دوست داشتنی می یابم . اول اینکه بشود با کتابی زندگی کرد. اصولا توان زندگی کردن با هر کس و هر چیزی برای من معیار معتبری از محبوب بودن است. (به دلیل تجربه ی نسبتا خوبی که از زندگی با آدم های بسیار متنوع و متناقض دارم ). اما زندگی کردن با کسی یا کتابی یعنی لذت بردن از همنشینی با او ، بی ادا و اصول بودن او ( حرف و عملش یکی باشد)،راستگو و روراست بودنش و بالاخره باهوش بودن او؛ و این همه یعنی نتوانی به راحتی برای نبودنش تصمیم بگیری ؛ یعنی اجازه بدهی که وسط کارهای اساسی و حیاتی زندگی هم خودش را به تو تحمیل کند و تو با کمال میل تحمیل آن را / او را بپذیری .
دلیل دوم جذابیت کتابی برای من در حجم وسیع انتشارات این روزها، پیدا کردن پیش زمینه مشترک با کتاب است. این پیش زمینه می تواند با نویسنده اثر، موضوع اثر و مکان یا زمان وقوع اثر باشد.دیدید آدم هایی هستند که شما آنها را هیچ رو در رو ندیده اید، حتی سبک زندگی شان با شما بسیار متفاوت است .تنها شباهتتان شاید هم سن و سال بودن و به عبارتی دهه شصتی بودن است. آنها را چند سالی ست از روی نوشته هایشان و کامنت های محترمانه یی که سابقا برایتان می گذاشتند و نیز قضاوت هایشان در برهه های حساس زمانی می شناسید وعلیرغم تمام این شناخت های ناقص و تفاوت ها با آنها احساس نزدیکی می کنید.این از ویژگی های این دنیای مجازی است که من دوستش دارم .و خب یا همکار و هم شهری بوده اید در سال های دور که شاید در مجموع 2 جمله با هم صحبت کرده باشید،ولی دورادور آنها را می شناسید و ناگهان از پدرتان هم می شنوید که فلانی هم محلی دوران کودکیتان هم بوده است و ... و یا زمان اثر ، زمان نوستالژیک زندگی تو بوده باشد و همچنین مکان، مکان نوستالژیکی و اینا ...
و اینک بر اساس این دو دلیل کاملا غیر حرفه یی و شخصی من کتاب هایم را انتخاب می کنم.
1- مرگ بازی –پدرام رضایی زاده؛ به دلیل اول در مورد داستان دفترچه کوچک خاطرات و دلیل دوم
2-احتمالا گم شده ام –سارا سالار ؛ به دلیل اول
3- برف و سمفونی ابری- پیمان اسماعیلی ؛ به دلیل اول
اگر همین طور ادامه بدهیم ،این 4 نفری سینما رفتن مان، کم کم به یک رسم لذت بخش تبدیل می شود.رفتیم طهران ، تهران را دیدیم . از قبل می دانستم که از فیلم مهرجویی خوشم می آید و از آن یکی نه خیلی.
به نظرم مهرجویی در این شکل از سینمایش به آن وجه سینمای رویاپرداز بیش از هر وجه دیگری از سینما توجه دارد. سینمایی که وقتی تماشایش میکنی، سرخوشانه کنده می شوی از روزگار پر از رنج ، همراه می شوی با داستان رویایی که آقای کارگردان به زیبایی بلد است چه طور تصویرش کند.رویایش خوشی غیرانسانی و توهین آمیز ندارد، بلکه به نظرم خوشی کاملا انسانی و ملموس است. رویایی که فاصله غریبی با واقعیت ندارد . همه ی ما اگر کمی خوش بین و رها باشیم میتوانیم در همین زندگی روزمره به دستش بیاوریم. سینمای رویاپرداز در ایران به جز تعدادی از آثار مهرجویی ،نمونه های زیادی ندارد . و خب به گمانم این هم از ایرانی بودن مان برمی آید که عمدتا مردمان طیف داری نیستیم. بیشترمان در یکی از دو سوی مطلق طیف به سر می بریم و نه تنها خیال کوتاه آمدن نداریم بلکه به آن افتخار هم میکنیم.
و اما در مورد تهرانٍ آقای کرم پور ، راستش هیچ وقت نتوانستم با این مدل اعتراض جوانانه و این به هم زدن و شکستن شعاری کنار بیایم ( حتی وقتی جوان تر بودم ) .پس اجازه اظهار نظر مبسوط را نمی دهم به خودم .
راستی با تمام اتفاق های این چند وقت ،ولی این یک سال اخیر فیلم های خوبی دیدیم . چه قدر خوب است که برای امثال ما در کنار تولیدات عظیم سینمای چارچنگولی وار ، تولیدات محدود اما مستمر تنها دوبار زندگی می کنیم وار هم وجود داشته باشد .
به تهران 88 و خیابان هایش
ما زندگی کردیم، سوگند می خورم زندگی کردیم ، نه ما نزیستیم که زندگی کردیم ما با این خیابان ها و این خیابان ها با ما، سوگند می خورم که زندگی کردیم. گمان میکنم که در بهترین زمان و به بهترین شکل زندگی کردیم که هیچگاه حقیقت به این عریانی بر ما پیدا نشد! با هم شاد شدیم ، با هم امید داشتیم ، هراس داشتیم، گریستیم، با هم گریختیم، بهترین شعرها را سرودیم، با هم سکوت کردیم، فریاد شدیم...
در این روزهای بیم و امید سوگند می خورم که زندگی کردیم، ما با هم این شهر را زندگی کردیم، اشکهامان باران آسمانش شد، بر ما بارید، از زمین روییدیم، سبز شدیم، جوانه زدیم ،آسمانش پناهمان شد... ما باهم و این شهر با ما، بی دریغ و بی پروا، ما با هم زندگی کردیم... ما نزیستیم سوگند می خورم زندگی کردیم ... ما با هم این روزها را زندگی کردیم...
عید امسال از 5 فروردین شروع شده است . عیدی که بوی هوای رشتی نداشته باشد برای من عید نیست. عید بدون نمناکی آخر اسفند رشت ، بدون هفت سین خانه ی پدری ، بدون خواب رخوتناک و مرطوب شب عید ، عید نیست. امسال تصمیم گرفتیم که چند روزی دماوند باشیم تا عیدمان مثل پارسال در رفت و آمد نگذردو این تعطیلات فرصت کند تا با خیال راحت در جان مان ته نشین شود.
این است که به محض تمام شدن نسبی مهمان بازی آن طرف ، به سرعت راندیم تا اینجا و سال نو آغاز شد .
عید همه تان مبارک . ما که به سال 89 به بعد بسیار امیدوارم .شما هم باشید .
استاد داور یکی از دقیق ترین، جدی ترین استادان دانشکده ست؛ نشسته بود تمام پایان نامه که موضوعش بررسی نشریات داخلی یک از بانکها بود، را به قول مریم جویده بود.اون وقت این آقا که راهنما باشند، با 20 دقیقه تاخیر و کاملا خوشرو خنده کنان آمده و می گوید اتاق دفاع رو گم کردم! بعد از سلام و ادامه خنده به دانشجو می گوید خب در عرض یک ربع بگو چی کار کردی.و از آنجائیکه طبق شواهد حتی یک دور هم از روی این پایان نامه نخوانده، در واقع این یک ربع رو برای اطلاع خودشان میقرمایند. دانشجو هم شروع میکند به شکل کسالت باری از اهمیت مساله و هدف و باقی ماجرا می گوید .تا می رسد به فرضیه ها که به نامفهوم ترین شکل ممکن نوشته شده اند.خلاصه دانشجوی مذکور با یک تشکر جانانه از راهنما و مشاور و داور دفاعش را به پایان می رساند. نوبت به داور می رسد ، با خون دل از سراپا ایراددار بودن پایان نامه می گوید.از عنوان پایان نامه بگیر تا اجرای غلط یک فرمول ساده نمونه گیری که منجر به زیر سوال رفتن بقیه پایان نامه شده و نتیجه گیری آن که به تمام سوالات مطرح شده در ابتدای پایان نامه جواب داده نشده است وباقی ایرادات.خب دانشجو که تبعا دفاعی ندارد چون قبلا تمام ایرادات به اطلاع ایشان رسیده است و چون دیگر وقت برای اجرای مجدد پایان نامه وجود نداشت به دفاع با همین وضعیت تن داده بود. می ماند استاد محترم داور که تازه از راه رسیده و درجریان ماجرا قرار گرفته اند. چند خط پایین خلاصه یی ست از دفاع ایشان از دانشجویشان: خب ممنون از آقای فلانی و فلانی به خاطر دقت نظر و اینا. قاعدتا استاد راهنما در حکم وکیل تسخیری دانشجو است، خب من به عنوان یک وکیل چه می توانم بگویم به جزاینکه رحم به جوانی ش بکنید و رحم به مادر پیرش که اینجا نشسته بکنید و ...( کل حضار با بهت رو به جمعیت می کنند تا مادر پیر دانشجو را ببینند، که البته مادر پیری در کار نیست.) ( خنده ی حضار که تازه متوجه سرکار بودن خود می شوند) خب این آقا که نمی توانست بگوید این خزعبلات چیست که چاپ می کنید ، چون خب حقوق بگیر آنجا است و ... در هر حال از تلاش این آقا تشکر میکنیم. حضار بیرون تشریف داشته باشید تا شورای داوری برای نمره تصمیم گیری کند .
خب این آقا نه تنها اسمش خودش را به یمن چند تا کتابی که نوشته استاد میگذارد و کلی مرید ماهرو دور و بر خود جمع کرده بلکه در نشریات این وری و آن وری چپ و راست تحلیل سیاسی و اجتماعی ارائه می کند ظاهرا هم تحلیل های به دردبخوری دارد. اصلا شما آخر تحلیل و تفسیر و روزنامه نگار در نظر ، بگو دوزار می ارزد ؟ من که می گویم نمی ارزد وقتی در عمل اینقدر بی مسئولیت و بی وجدان رفتار می کنید .
نیاز به گفتن ندارد که چند نفر از این آدم ها دور و برمان داریم . آن وقت میگوییم اِ چرا زندگی مون اینطوریه ؟ !
پی نوشت: خب عصبانیم و باید برای آرامش روحم اینها را می نوشتم .
باور كن آقاي عزيز، در تيتر نميگنجي
21 ساله بودم و نشسته بودم پشت كامپيوتر خانه ي پدري توي همان اتاقي كه درِ شيشهيي بزرگي به حياط كوچك و پُر پيچكي داشت .
نشسته بودم و وبلاگ ميساختم ، ساختم تا رسيدم به نام وبلاگ ، در ذهنم ميگذشت كه اين اتاق تمامِ من است و من هر چه اينجا دارم بخشي از جوانيام است.اسمش را بگذارم به نامِ تمامِ آنچه آن روزهايم بود و داشت به سرعت بزرگم ميكرد؛ سرم را برگرداندم سمت راست به طرف كتابخانه ، چشمم ثابت شد روي ناتوردشت ، ناتوردشتي كه خودم كشفش كرده بودم ،كسي معرفياش نكرده بود ، توي كتابفروشي كنار هتل ارديبهشت.نوشتم ناتوردشت.
و تمام اين سالهاي پر تلاطم من با آقاي سلينجر نازنين و اكنون مرحوم و ناتورِ دشتش رابطهي مبهمي داشتم كه هيچ زمان نتوانستم و نمي توانم توصيفش كنم .هر چند، مدتي قبل خودش در غالب نامهي روت به بيلي در كتاب "هفتهاي يكبار آدم را نميكشه" تا حدودي توضيح داده :
"بيلي
به نظرم ميرسد ديگر با هم ماندنمان فايدهاي نداشته باشد. قضيه اين است كه تو تشخيص نميدهي بايد به مرور زمان بعضي عادتها را ترك كرد.قرار بود يك جور تازهاي خودمان را سرگرم كنيم.نميدانم منظورم را چه طور حاليت كنم.به هرحال، شروع كردن اين بحث فايدهاي ندارد. چون خودت ميداني حرف دلم چيست...
روت "
روحت شاد آقاي سالهاي جواني،جروم ديويد سالينجر نازنين
مرتبط:
مرد خندان(ناتور)
او دیگر اینجا زندگی نمیکند. (غلاف تمام فلزی)
- آقای سلینجر روحتان شاد. (مریم مومنی)








